داستانی که پیش از این نوشته شده بود
:این ساده ترین تصویر من است . این یکبار را می توانید روی حرف هایم حساب کنید و مطمئن باشید که همه چیز را به همان راستی تعریف می کنم که اتفاق افتاد بر خلاف تصور شما حقیقت، ناچیزتر از آنی بود که این همه جنجال راه بیاندازد.
_ !!!!!
:من حتی دروغ هایم را هم برای کلاه گذاشتن سر کسی نمی گویم من فقط گاهی برای این دروغ میگویم که ......
_؟؟؟؟؟
: اصلا کی به شما گفته که انقدر وسط حرف های یک نفر دیگر سوال کنید؟
_ .......
: بعضی وقت ها شرایط را خود ادم ها رقم نمی زنند مثلا اگر این بیست وهشتم آبان ماه نبود شاید ... اشتباه شما همین جاست که فکر می کنید حادثه درست در بیست و هشتم آبان ماه اتفاق افتاده در حالی که من نمیدانم کی اما بالاخره فهمیدم همه چیز خیلی قبل تر ها اتفاق افتاده بود و یک نفر تنها باید خبرش را برای ما می آورد.
_ ( ! ؟ ! )
: چرا سعی می کنید نا باوری خودتان را مخفی کنید حالا که باور نمی کنید به خاطر خدا هم هست کمی فکر کنید شما که قوه ی تجزیه و تحلیل بالایی دارید ! به این نتیجه می رسید که این یک بار را اشتباه کرده اید .
_.........
: امکان ندارد ! ان روز صبح همه چیز به همان سادگی اتفاق می افتاد که همیشه . من در روز مر گی ای که تا ان زمان همان عادت غیر ملموس مانده بود بیست و چهار ساعت از دویست و ده هزار و دویست وشصت و چهار ساعت زندگی ام را طی می کردم . شاید تنها تفاوتش این بود که کسالت باری این تکراریت که به جانم افتاده بود و من به حسابش نمی آوردم و ان هم روی روال گاه و بی گاه افتاده بود آن روز هم خودش را نشان می داد .
_.......
: اگر قرار بود شما ساکت باشید و من حرف بزنم چرا این جا نگهتان داشته ام ؟! من فقط خواستم کمی ساکت باشید تا من هم حرف بزنم و به شما بگویم که من، به دلایل زیادی که برای خودم دارم ،به شما دروغ نمی گویم . .... شما باید باور می کردید ! شما باید حرف بزنید اگر نه می برم میگذرامتان توی همان قبر هایتان!!!!!!!!!!!!!
_.........
:شما آدم های لجوجی هستید این یک دندگی شما خیلی جاها به نفع من نبوده حتی به نفع خودتان هم نبوده . عاقل باشید و بیایید حرف بزنیم .
_.........
: توی کجای دنیا قبول می کنند که همه ی اتفاق ها را بیاندازیم گردن یک روز آن هم همان روزی که مثل همیشه با سیگار و turn the page شروع شده باشد . همه چیز به خیلی قبل تر ها بر می گردد . این حقیقت دارد . باور کنید.
_.........
: آن صبح مدام همه ی روز های قبل شبیه اسلاید های شمارش معکوس روی پرده های سینمایی ، خیلی سریع از جلوی چشم هایم می گذشتند و من باید همه ی دلایل شما را با سرعت گذشت ثانیه ها کشف می کردم .
_ ؟؟؟
:شاید دلیلی نداشتید واین طبیعی ترین واکنش به کنشی غیر طبیعی بود! شاید واقعا این من بودم که بد بینانه همه چیز را نگاه می کردم اما شما هم منصف نبودید اگر بودید...
_.........
:از این مکالمه ی احمقانه خسته شده ام . من هی حرف می زنم و شما هی رد می کنید انگار توی یکدادگاه نظامی قضاوت می کنید حالا باید ساکت باشید وقبول کنید. چرا حتی راست های من را دروغ فرض می کنید . ؟ . همه چیز که حدس وگمان های شما نمی شود. حتی همان روز هم این شما بودید که همه چیز را خراب کردید . اگر داد نمی زد ید . تهد ید نمی کردید و حتا اگر خیلی حتا های دیگر را... آنموقع دست های من دیگر به شما کاری نداشتند! من فکر می کردم و شاید اگر شما سر نمی رسیدید من هم کمی بعد به این نتیجه میرسیدم که این کلونی کوچک هر چیزی که باشد فقط بوی در دسر می دهد و شاید حتی حق میدادم که هزار حرف تویش بیا ورید
_!!!!!!!!!
:انقدر قیا فه ی حق به جانب نگیرید من توی همان چند ثانیه ها بود که فهمیدم همه چیز هر طور که پیش برود تنها به یک چیز می رسد شما تصمیم خودتان را گرفته بودید همه ی ماجرا در نهایت باید به جایی می رسید که روز ها قبل قرار بود برسد اما این کلونی کوچک چقدر برنامه ها را خراب کرده بود و من هم که دست آخر بازی را همیشه میباختم باید همه چیز را چشم بسته می پزیرفتم حالا هم چاره ای نداشتم این قصه ی شما بود و همه چیز ان شاید از خیلی قبل ترها ، شما که حافظه ی خوبی دارید از همان روز های اول، یادتان باشد اگر اول های مهر بود ، نوشته شده بود و من هم تنها اسمی تکرار شونده بودم که بود و نبودش در ادامه ی بازی بی تاثیر بود . من خواستم به شما حق بدهم . این شما بودید که نخواستید کمی هم به من حق بدهید من برای همه ی ترسها ، اضطراب ها ، همه ی دوست داشتن ها ودوست نداشتن ها، حرفها ، همه و همه، انقدر دلیل تراشیده بودم که بتوانم باورشان کنم .
_.........
: دیگر جواب هایتان بدرد هیچ کداممان نمی خورد . نه توی حر ف هایتان نه توی چشم هایتان نه حتی دیگر توی حرف های من اصلا چه فرقی دارد که من چقدر راست می گویم و شما چقدر فکر می کنید و هیچ کس سر شما را نمی تواند کلاه بگذارد و اصلا چه فرقی می کند که من هم یکی باشم شبیه آن ادم های ان بیرون که همیشه یا من را بد می بینند یا شما را ! چه فرقی میکند که من به شما دروغ گفته باشم و چقدر دروغ بگویم . من همه ی چیز های باید را هزار بار گفتم و مهم این بود که بر خلاف تصور شما حقیقت ناچیز تر از ان بود که این همه جنجال راه بیاندارد
ستاره _ آذر 1387