تبليغاتX
بخون
   
بخون
من یک نویسنده نیستم
 
 
آرشيو مطالب

مرداد 1388

خرداد 1388

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

آبان 1386

شهریور 1386

____________________
مطالب اخير

بعد روز ها.....

بعد از این همه مدت ها

باز هم بی محتوا به قول دوسته که اسمشو نمی دونم

....

تنها برای رفع حاجت

تنها برای رفع حاجت

این ساده ترین تصویر من است

گاهی حقیقت بیشتر از انی ست که ما می بینیم

____________________
پیوند ها

سخن

ویژه (حبیب)

افواه(نیما)

کلشا(واوود)

جهالت(سارا)

چاربرگ

محرمانه (محسن کریمی)

دروغ (نوید)

لک لک (ریحانه)

مد و مه(جواد)

جلبک(فرزاد)

فرهود

پاپلی پ( شعبان بالا خیلی )

سید مهدی موسوی

بهترین ها

ایکاروس

سگالش

صادق هدایت

ارتش دریدا

عروض

کانون نویسندگان

محسن اکبر زاده

رهاگرد

سپیده

سردیس

لینک ساز

مهدی مرادی

دوباره نو

شهر کتاب

خوابگرد

بخون

panjereye abi

safhe

shahram

.....

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388

بعد روز ها.....

 

آه در آهنین چشمهای آن روز لیلا

 

 

میان آن همه کبودی ها ، قرمزی ها اما انگاری خودش را بیشتر نشان می داد .هر چند قطره، کوچک، قطره ، اما خودش را لابد خیلی نشان می داد .

ساکت بود وشاید در تمام این سکوت به همان لک های قرمز خیس فکر می کرد .ران هایش هنوز سیاه بود وکبود . چشمهایش اما انگاری- اگر می دیدی- با آدم حرف می زد .

مات بود و به آسمانی که زیر این همه بتن و آهن حتا به چشم نمی آمد چشم دوخته بود . لابد توی همه ی تنهایی تاریک دهشتناک ران هایش را تنگ می کردو اگر می شد شاید لگدی می پراند.

همه مان را از پشت دیوار ها لابد دیده بود که حرف نمی زد و حتا جیغ هم نمی کشید.آخ هم نمی گفت. اما من هی توی دلم میگفتم آخ ! آخ !

ساکت بود و مگر به چه چیز می توانست فکر کند جز قطره های قرمز روی ران ها و اینکه حالا روی پوست دلمه دلمه می شوند و آنقدر می مانند تا سیاه بشوند و بشوند از جنس همان سیاه های تاریک بدون نور که میتوانستند هر چیزی توی خودشان داشته باشند.

خوب که توی چشم زندانی ها خیره می شدی می دانستی که همه او را دیده اند اصلا خوب تر که خیره می شدی می دیدی همه توی دلشان می گویند بگو آخ!

اما هنوز ساکت بود . من گوش هایم به زبری های سیمانی دیوار چسبیده بودو هی توی دلم می گفتم بگوآخ! لیلا بگو! خوب که توی چشم هایم خیره می شدی می دیدی . لابد اسمش لیلا نبود که نمی گفت!

همان روز های اول که آورده بودندش اینجا فهمیدم خیلی شبیه سارا می شود . سارا هم اصلا نمی گفت . آنقدر سیلی توی صورتش خورده بود که لبهایش ماسیده تر می شد با هر سیلی و حرف نمی زد . همه ی هم بندی ها هم میدانستند شبیه سارا شده . خودمان اسمش را سارا گذاشتیم لیلا را هم.

لیلا شبیه خیلی های دیگر هم بود . از همان چند سال پیش تر ها که تازه آمده بودم اینجا فهمیدم همه ی این قماش شبیه هم می شوند  زن هایشان هم مرد به دنیا می آیند . لیلا مرد همبه دنیا نیامده بود مرد بارآمده بود توی این روز ها . من اگر بودم صدای سگ می دادم لیلا شاید صدای لیلا هم نداد .

یکی از هم بندی ها میگفت آدم گاهی سنگ می شود ، اصلا نمی فهمد چه اتفاق هایی می افتد گاهی ، مثلا شاید همین نزدیکی ها ! من یاد خودم می افتادم و همه ی هم بندی هایم وقتی که سارا را آوردند ، بعد بردند و ما اصلا نفهمیدیم این ساراست که میبرند!

لیلا اما هنوز توی آن تاریکی نم دار هی به بتن های سیاه سقف نگاه می کرد و من هی توی دلم می گفتم لیلا لیلا جان بگو آخ! لااقل آخ بگو !

آنقدر هی من گفتم تا عاقبت لیلا هم گفت آخ! نگفت شاید . فریاد زد. لابد اسمش لیلا بود. دیگر شبیه سارا به نظر نمی آمد . خیلی چیز ها اما شبیه هم دیگر شده بودند  لیلا شاید شبیه ....

 شبیه نور هایی که توی آن تاریکی ها  مدت هاست نبودند . شاید توی آن تاریکی ها هیچ چیزی نبود شاید بود و نمانده بود . حتا شبیه. اصلا انگار آن سیاهی هایی که می توانست هر چیزی توی خودش داشته باشد هیچ چیزی نداشت . حتی میدانم لیلا هم نبود . من بودم .شبیه همان ادم های سنگ شده . لیلا را مدت هاست برده بودند وما اصلا نفهمیدیم این لیلاست که میبرند.

 

 

                                                       ستاره حجتی – تابستان 1388

 

 
 

شنبه شانزدهم خرداد 1388

بعد از این همه مدت ها

زنانه

در واپسین مفهوم خویش خفته

آبستن مردانه گی

                        می باید بار تن ها را به دوش می کشید

زمان در لحظه ی نخستین آفرینش ایستاده به صفر

ازل برای ابد آغازی نبود گرچه ناگزیر وار پایان داشت

خدای چشم فرو بسته بر جهالت

زنجیر کشیده بر خوشه های گس تبعید

رنج جانکاه وسوسه را پایانی نمی انجامید گویی

                        ـ گرچه شک را هنوز توان آن بود تا یقینی را مبدل شود  ـ

و انسان

در مداری دوگانه ـ آب و خاک ـ

هنوز به گل ننشسته بود

و

نخستین نگاه زمین آغاز گشت

و زنانه

                                     بی آنکه حتی شاهدی بر این مدعا باشد

در نخستین شک

در نخستین نگاه زمین که بی گمان آغازی برای  درد بود

جامه ی نا پوشیده ی خویش به عریانی بر درید 

تا

بار تن ها را به دوش کشد

این را پیر مردی می گفت که پیر ترین راویان زمین را می مانست

 

 
 

پنجشنبه هفدهم بهمن 1387

به نام آزادی

 

در اینجا چار زندان است ......

 

 

هر نامی می توان گذاشت بر این حصار نا جوان مردانه ، زندان ، پادگان یا ... باز داشت گاه ..... بر همان وزن بی وزن و ثقل دانشگاه . اما نه گاه دانش است و نه امکانی برای دانش اندوزی و اندیشه ورزی . سراغش را نگیرید ، آزادی اندیشه ! خاصه دگراندیشی! هم چنان که مارا به همین نام محکوم کرده اند چرا که روز گاری هم با صراحت اعلام داشتیم که دگر می اندیشیم و حاضر نیستیم قدمی از امید های اجتماعی خود بر گردیم .

اگر هنوز در این حباب خاک جایی هست که حق رنج دیدگان را باز پس گیرد زمانه اش رسیده ، امروز و اینجا ، واهمه دیگر برای چه؟ اینجا که کسی واهمه ای از اعمال هیچ گونه دیکتاتوری تمامیت خواهانه به خود راه نمی دهد . اینجا که نام جمهوری هنوز هم بر دوشمان سنگینی می کند ، فرتوت و از نفس افتاده ، به یک مزاح می ماند .

وقتی در دانشگاهش دمکراسی را به دار جرم های ناکرده ی از نا کجا سر بر آورده ، آویخته اند ، در کوچه و بازارش که باید نئش دموکراسی را به عزا نشست .

اینجا که حتی طرح یک اتوپیای دموکراتیک – اندیشه ای هنوز نطفه نبسته در اذهان- با برخورد نیروهای حافظ امنیت ملی روبرو می شوند انگار یادشان رفته این جماعت ساز مخالف به دست جزئی از این ملت بی امنیت به شمار می روند .

هشدار : اینجا دانشگاه است ( اشتباه لغوی : قرار بود در این محل دانشگاهی احداث شود )

ما هستیم ، ما که جز صلح جهانی درسی نمی پرورانیم ، قصدی جز تحقق دموکراسی در این گوشه ی پرت دنیا نداریم . این تنها چشم امیدمان است که پیام درد مندانه ی مان از سوی سازمان های جهانی حقوق بشر ، بی پاسخ نماند .

این پیام باید به گوش تمامی فعالان سیاسی جهان در زمینه ی تحقق دمکراسی جهانی برسد .

این جا ایران است . دانشگاه تربیت معلم سبزوار _ سال و ماه و زور سلاخی دسته جمعی دانشجویان به جرم نگرانی پیرامون شکل گیری دهشت ناک فاشیسمی درد ناک تر از نازیسم از نوع......................

                                                                            جرم این است.............

 
 

یکشنبه بیست و نهم دی 1387

باز هم بی محتوا به قول دوسته که اسمشو نمی دونم

اين هم از روز هاي پيش از تبعيد

اين روز ها فقط مي توانم فكر كنم ، البته نه به همه چيز ، تنها به زندگي جديدي كه جايي انتظا رم را مي كشد . جايي كه حتا نمي دانم كجاست اين نا كجا حتا اگر همان بهشت قرن ها وعده داده شده ي حالا لابد فراموش شده هم باشد باز هم همان حكم........

 بگذريم براي خودم هم حرف زدن از چيزي كه تنها ترس توي دلم مي آورد خوشا يند نيست .

هنوز هم دوست دارم در خوش بيني حماقت بارم دست و پا بزنم اما باور كنم كه اين جا سرزمين بدي نيست و همه چيز هميشه به بدي حالا نمي ماند . نمي خواهم  اما يادم به همه ي حالا هاي روز ها و ما ه ها و سال ها قبل كه مي افتد ...!!!

نه خيا لتان راحت ، هنوز آنقدر ها ادبياتي نشدم كه به جو هدايت و ماياكفسكي دچار شوم شايد به سبك و سياق جويس من هم عمري با تبعيد زنده بمانم . ما كه نمي دانيم شايد خدا بداند اگر باشد و به قول محبوب ديوانه ي آلماني ام فراموش نكند .

 

 

 

 

I will not serve that in which I no longer believe

Whether it call, it self , my home , my fatherland , or my church, and I will try to express myself in some mood of life or art, as freely as I can , and as wholly as I can .

Using for my defence the only arms I only arms I allow myself to use :

Silence

Exille

And

Cunning…..

 

 

 

 

James joyce

 

 
 

سه شنبه هفدهم دی 1387

....

اصلا خیال ندارم بگم که از سر اجبار می نویسم اما از سر بی میلی یا بایدی که نمی دونم چیه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! باید که به مطلق می رسه بی دلیلی که بشه توجیهش کرد ، می شه شبیه زخم های معروف صادق که تا بابا تو جلوی چشات نیاره دس ور دار نیست . اما اگه بشه راه گریزی پیدا کرد ! گریز وبه سیگارو چایی نامجو نزنین که تکراریتش مغزم وآزار میده ، بی تفاوتی محض هم از بس که فیگور آدمای نیمه روشن فکر تمام روشن فکر نما شده حالم وبهم میزنه .بهانه نمی یارم همه چی همین قدر غیر قابل حله که تعریف می کنم . شا ید کمی زمان ! برای حل ! حل خودم یا همه ی چیز هایی که دارن حلم میکنن . انتظار کاره تازه ای ام ندارین ؟! اومدم که بگم این روز ها کلیشه منم. شما به دل نگیرین.

 
 

سه شنبه هفدهم دی 1387

تنها برای رفع حاجت

 
 

سه شنبه هفدهم دی 1387

تنها برای رفع حاجت

 
 

یکشنبه سوم آذر 1387

واسیلی کاندینیسکی

 
 

شنبه دوم آذر 1387

این ساده ترین تصویر من است

 
 

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387

گاهی حقیقت بیشتر از انی ست که ما می بینیم

 

 

 

 

داستانی که پیش از این نوشته شده بود

 

 

:این ساده ترین تصویر من است . این یکبار را می توانید روی حرف هایم حساب کنید و مطمئن باشید که همه چیز را به همان راستی تعریف می کنم که اتفاق افتاد بر خلاف تصور شما حقیقت، ناچیزتر  از آنی بود که این همه جنجال راه بیاندازد.

_ !!!!!

:من حتی دروغ هایم را هم برای کلاه گذاشتن سر کسی نمی گویم من فقط گاهی برای این دروغ میگویم که ......

_؟؟؟؟؟

: اصلا کی به شما گفته که انقدر وسط حرف های یک نفر دیگر سوال کنید؟ 

_ .......

: بعضی وقت ها شرایط را خود ادم ها رقم نمی زنند مثلا اگر این بیست وهشتم آبان ماه نبود شاید ...  اشتباه شما همین جاست که فکر می کنید حادثه درست در بیست و هشتم آبان ماه اتفاق افتاده در حالی که من نمیدانم کی اما بالاخره فهمیدم همه چیز خیلی قبل تر ها اتفاق افتاده بود و یک نفر تنها باید خبرش را برای ما می آورد.

_ ( ! ؟ ! )

: چرا سعی می کنید نا باوری خودتان را مخفی کنید حالا که باور نمی کنید به خاطر خدا هم هست  کمی فکر کنید شما که قوه ی تجزیه و تحلیل بالایی دارید !  به این نتیجه می رسید که این یک بار را اشتباه کرده اید .

_.........

: امکان ندارد ! ان روز صبح همه چیز به همان سادگی اتفاق می افتاد که همیشه . من در روز مر گی ای که تا ان زمان همان عادت غیر ملموس مانده بود بیست و چهار ساعت از دویست و ده هزار و دویست وشصت و چهار ساعت زندگی  ام را طی می کردم . شاید تنها تفاوتش این بود که کسالت باری این تکراریت که به جانم افتاده بود و من به حسابش نمی آوردم و ان هم روی روال گاه و بی گاه افتاده بود آن روز هم خودش را نشان می داد .

_.......

: اگر قرار بود شما ساکت باشید و من حرف بزنم چرا این جا نگهتان داشته ام ؟! من فقط خواستم کمی ساکت باشید تا من هم حرف بزنم و به شما بگویم که من،  به دلایل زیادی که برای خودم دارم ،به شما دروغ نمی گویم . .... شما باید باور می کردید ! شما باید حرف بزنید اگر نه می برم میگذرامتان توی  همان قبر هایتان!!!!!!!!!!!!!

_.........

:شما آدم های لجوجی هستید این یک دندگی شما خیلی جاها به نفع من نبوده حتی به نفع خودتان هم نبوده  . عاقل باشید و بیایید حرف بزنیم .

_.........

: توی کجای دنیا قبول می کنند که همه ی اتفاق ها را بیاندازیم گردن یک روز آن هم همان  روزی که مثل همیشه با سیگار و turn the page شروع شده باشد . همه چیز به خیلی قبل تر ها بر می گردد . این حقیقت دارد . باور کنید.

_.........

: آن صبح  مدام همه ی روز های قبل شبیه اسلاید های شمارش معکوس روی پرده های سینمایی ، خیلی سریع از جلوی چشم هایم می گذشتند و من باید همه ی دلایل شما را با سرعت گذشت ثانیه  ها کشف می کردم .

_ ؟؟؟

:شاید دلیلی نداشتید واین طبیعی ترین واکنش به کنشی غیر طبیعی بود!  شاید واقعا این من بودم که بد بینانه همه چیز را نگاه می کردم  اما شما هم منصف نبودید اگر بودید...

_.........

:از این مکالمه ی احمقانه خسته شده ام . من هی حرف می زنم و شما هی رد می کنید انگار توی یکدادگاه نظامی قضاوت می کنید  حالا باید ساکت باشید وقبول کنید. چرا حتی راست های من را دروغ فرض می کنید . ؟ . همه چیز که حدس وگمان های شما نمی شود. حتی همان روز هم این شما بودید که همه چیز را خراب کردید  . اگر داد نمی زد ید . تهد ید نمی کردید و حتا اگر خیلی حتا های دیگر را... آنموقع دست های من دیگر به شما کاری نداشتند! من فکر می کردم و شاید اگر شما سر نمی رسیدید من هم کمی بعد به این نتیجه میرسیدم که این کلونی کوچک هر چیزی که باشد فقط بوی در دسر می دهد و شاید حتی حق میدادم که هزار حرف تویش بیا ورید

 _!!!!!!!!! 

:انقدر قیا فه ی حق به جانب نگیرید من توی همان چند ثانیه ها بود که فهمیدم همه چیز هر طور که پیش برود  تنها به یک چیز می رسد  شما تصمیم خودتان را گرفته بودید همه ی ماجرا در نهایت باید به جایی می رسید که روز ها قبل  قرار بود برسد اما این کلونی کوچک چقدر برنامه ها را خراب کرده بود و من هم که دست آخر بازی را همیشه میباختم  باید همه چیز را چشم بسته می پزیرفتم حالا هم چاره ای نداشتم  این قصه ی شما بود و همه چیز ان شاید از خیلی قبل ترها ، شما که حافظه ی خوبی دارید از همان روز های اول، یادتان باشد اگر اول های مهر بود ، نوشته شده بود و من هم تنها اسمی تکرار شونده بودم  که بود و نبودش در ادامه ی بازی بی تاثیر بود  .  من خواستم به شما حق بدهم . این شما بودید که نخواستید  کمی هم به من حق بدهید من  برای همه ی ترسها ، اضطراب ها ، همه ی دوست داشتن ها  ودوست نداشتن ها، حرفها  ، همه و همه، انقدر دلیل تراشیده بودم که بتوانم باورشان کنم .

_.........

: دیگر جواب هایتان بدرد هیچ کداممان نمی خورد . نه توی حر ف هایتان نه توی چشم هایتان نه حتی دیگر توی حرف های من اصلا چه فرقی دارد که من چقدر راست می گویم و شما چقدر فکر می کنید و هیچ کس سر شما را نمی تواند کلاه بگذارد و اصلا چه فرقی می کند که من هم  یکی باشم شبیه آن ادم های ان بیرون که همیشه یا من را بد می بینند یا شما را ! چه فرقی میکند که من به شما دروغ گفته باشم و چقدر دروغ بگویم . من همه ی چیز های باید را  هزار بار گفتم و مهم این بود که بر خلاف تصور شما حقیقت ناچیز تر از ان بود که این همه جنجال راه بیاندارد

 

 

                                                                                ستاره _ آذر 1387

                                                                                      

 
 

Weblog Themes By Pars Theme